حكيم زجاجى

871

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

قلم را چو بگرفت طائع به دست * شجاع بن بكران خود از جا بجست بيازيد بدفعل چون پيل مست * گرفت از كران دست طائع به دست به خوارى كشيدش به زير از سرير * برآورد طائع به زارى نفير چنان نعره « 1 » زد شاه پاكيزه‌راى * كه آوازش آمد برون از سراى نكردند فرياد فرزانه گوش * نشد نرم دل‌هاى كس ز آن خروش ورا در گليمى نهادند و بست * وز آن پس به غارت گشادند دست به كشتى درافكند زودش امير * براندند بر آب كشتى چو تير ببردند او را بدان روى آب * جگر پر ز خون دل به درد و عذاب به سوى سراى عضد تاختند * چنان خانه زندان او ساختند گمان برد هركس كه طائع به تير * برون كرد جان از وجود امير چو ديدند ، برعكس آن بود كار * مكن تكيه بر بالش روزگار به شاهى و اين سرفرازى مناز * بدين مال و ملك مجازى مناز كه در يك نفس از تو گيرند باز * به ديگر كسى مىدهند از فراز سرانجام هردو به خاك اندراند * ز گيتى به دام هلاك اندراند در آن دم كه طائع برون شد ز كار * ابو الفارس آن خسرو كامكار برون آمد از خان او برنشست * چنان سرورى را فروبسته دست ببردند آن گنج‌هاى نهان * سوى خانهء نامدار جهان پى مال شد نامور پايمال * مشو پايمال اى دل از بهر مال كه آن مال بعد از تو دشمن خورد * بدان تودهء خاك تو ننگرد امامى دگر را نشاندند زود * كه نام سرافراز عباس بود ابو احمدش « 2 » نيز مىخواندند * بر آن مهربان گوهر افشاندند سرافراز فرزند اسحاق بود * گزين مقتدر كز شهان طاق بود ورا قادر اللّه لقب داد امير * تو اين داستان را « 3 » به جان ياد گير

--> ( 1 ) ناره ( 2 ) احمد بن اسحاق مكنى به ابو العباس بيست و پنجمين خليفهء عباسى كه از 381 تا 422 خليفه بود . سكينه دختر بهاء الدوله بن عضد الدوله را بخواست ، صفا ، 2 / 287 . ( 3 ) به